خسته شد ... و رفت!

زیاد زاد و ولد کردند... واژه هایم

بانــــــــــــو

خسته شد ...از هیاهوی این همه بچه شعر ...

مرا بی خبر رها کرد و رفـــــ ... ت

 

          

پ.ن.1.

دوستان عزیزم پس از بازگشت از سفر یک هفته بیمار بودم

به قدری که در توانم نبود پشت مانیتور بنشینم و مطلبی بنویسم

با اینترنت گوشی همچنان پیگیر کارها بودم و نظرات زیبای شما دلگرمم می کرد

بارها سعی کردم با گوشی برای دوستان از جمله خواهر طوفانی عزیز

پیامی در بخش نظرات بنویسم.... و چه متن های طولانی نوشتم ....اما

وقتی پاسخی از شما نیامد ... متوجه شدم پیام ها به دستتان نرسیده

پ.ن.2.

بانــــــــــــــو گفته بود روزی نه چندان دور

نه از پیش من که از کشور خواهد رفت

اما خیلی زود تر از موعد ناگهان ارتباطم با او قطع شد

جواب تماس نمی گرفتم دیگر ......

امیدوارم حالش و زندگی اش خوب باشد ...

دلش شاد...لبش خندان و نگاهش مثل همیشه زیبــــا ...

امیدوارم روزی باز گردد به زندگی من و واژه هایم

پ.ن.3.

مدتی زمان می خواهم برای سازگاری با شرایط کنونی ام

من از نوشتن دست بر نمی دارم

دوباره می آیم

و دوباره می نویسم ...

شاید با بازگشتم فضای وبلاگ را دچار تغییراتی کنم

آدرس کماکان همین خواهد بود و در صورت تغییر

به دوستان عزیزم اطلاع خواهم داد

مطالب و نظراتتان را خواهم خواند و سعی میکنم برای

مطالب زیبایتان نظراتی هرچند کوتاه بنویسم

دوستتان دارم...

/ 2 نظر / 21 بازدید
بانو

دینوش عزیزم....بلا به دور عزیزه دلم....ناراحتم کردی :( ....این روزها همش خبرای بد میشنوم ...ایشالله هر جا که هستی سلامت و شاد باشی و ایام به کامت و بهانه ی نوشتنت یعنی نوشین بانو هم هر جا که هست موفق و موید باشد و الهام بخشِ اون همه شعرِ زیبا [گل] دوستت دارم دینوشم [ماچ]