میلاد

یک چهارم قرن ...

زیستم ...

انگار یک قرن نفس کشیدم اما ...

بی تو سخت می شود و سخت می گیرد ... این روزگار!

نوشیــــــن ...

لطفی کن و بیــــا

                      

به یاد بیست و پنج سال گذشته ...

که همه اش به بزرگ شدنم ... گذشت ...

من 15 سال آینده را ... چشم در راهم ...

15 سال سرنوشت سازی که دلیل به دنیا آمدنم را به تصویر خواهند کشید ...

پ.ن.1 امسال روز تولدم را در سرزمین مادری و زادگاهم گذراندم.

در چند متری بیمارستانی که در آن به دنیا آمدم قدم زدم ...

بیمارستانی که دیگر بیمارستان نیست ... اداره ای شده است پر از کاغذ ...

پ.ن.2 ارسال مطلب با دو روز تاخیر ... پس از بازگشت از زنجان

/ 6 نظر / 14 بازدید
شکلات بانو

شگفتا[نیشخند] 5 روز از شما بزرگترم مثه شما فکر می کنم...شروع به نوشتن کردم که اتفاقات مهم زندگیم که تا حالا رخ نداده رو به سطر سطر وبلاگ بکشم... 15 سال آینده واسم سرنوشت سازه..و دلیل به دنیا اومدنم به تصویر میکشه...ولی من میخوام 10 سال بعدشم باشم تا ببینم نتیجه 40 سال زندگی ام را...[پلک]

شکلات بانو

اینقد ذوقیدم که یادم رفت تبریک بگم تولدتان را تولدتون مبارک بانوی مرداد لینک شدید[پلک]

پنــــی

روز بودنت مبارک[لبخند][ماچ][ماچ][ماچ]

ایلیا

[گل][گل][گل]...تولدتان مبارک...صدسال زنده باشید

بانو

دینوش عزیزم تولدت مبارک [ماچ][گل][گل]