شین، مشترک است در عشق، در نوشین

من...دختری که بلند فکر می کنم و کوتاه می نویسم... اینجا

راهی ام ...

به سرزمینی

که نه وطن من است

نه دیار یار

قرارگاه دوستیمان شد اما ...

و پناهگاه دلمردگی هامان

سرزمینی که زادگاه عشق بود

ما شلوغش کردیم

و نامش ... "تهران" شد ...

 

                              

پ.ن. اگر عمری بود ... تا بازگشت از سفری کوتاه و 2 روزه ... بدرود

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٩ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

تا سر حد مرگ دوستت ندارم نوشین

که روزی هفت بار بمیرم از افسردگی!

تا سرحد زندگی دوستت دارم بانو

که روزی هفتاد بار

متولد می شوم

با مرور نام، صدا و نگاهت ...

"تو" زندگانی می بخشی

حواست هست؟!! تو سرشار از زندگی هستی!

 

                           

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٥ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

تو در جنوبی ترین جنوبی

و من

در شمالی ترین شمال

اما این جغرافیا که دلیل نمی شود

تو دقیقا روی مدار صفر درجه قلب منی!

من .. مداد را روی کاغذ که می کشم

به تو می رسم "نوشین"

نمی دانم چرا بوی تو را می دهند کلمات؟!!

 

                   

پ.ن. به بوشهر حسودی می کنم این روزها بانـــــــــــــــــو ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٢ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

خوشایند میکند ...

یاد "تو"

رقص در باد را برای موهایم ...

صحنه را خالی نکن

خودت نمی آیی اگر

یادت را روانه کن

برای تانگوی عشق در باد نوشین!

 

                         

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٢ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

یک چهارم قرن ...

زیستم ...

انگار یک قرن نفس کشیدم اما ...

بی تو سخت می شود و سخت می گیرد ... این روزگار!

نوشیــــــن ...

لطفی کن و بیــــا

                      

به یاد بیست و پنج سال گذشته ...

که همه اش به بزرگ شدنم ... گذشت ...

من 15 سال آینده را ... چشم در راهم ...

15 سال سرنوشت سازی که دلیل به دنیا آمدنم را به تصویر خواهند کشید ...

پ.ن.1 امسال روز تولدم را در سرزمین مادری و زادگاهم گذراندم.

در چند متری بیمارستانی که در آن به دنیا آمدم قدم زدم ...

بیمارستانی که دیگر بیمارستان نیست ... اداره ای شده است پر از کاغذ ...

پ.ن.2 ارسال مطلب با دو روز تاخیر ... پس از بازگشت از زنجان

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٢ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

دلم

یک دانه ...

از تار موهای تو را می خواهد نوشین ...

که زندگی ام را به آن بند کنم

همان یک تار مویی ...

که با دنیا عوضش نمی کنم!

دلم ... یک تار مو می خواهد ...

چه وقت موهایت را شانه می زنی؟!

 

                              

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

قصد ندارم خودم را با مولانا مقایسه کنم...

اما... "تو" را ... با شمس ...چرا

شمس هم تبریزی بود نوشین!

وا بر دل من ...

 

                                    

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٥ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

اینکه در سینه می تپید

قلب...بود...خدایش بیامرزد

حالا دیگر کرنومتری شده

که فاصله دیدارهایمان را اندازه می گیرد

نوشین ...!

من هر روز رکورد می زنم...

برای رسیدن به دست هایت...

 

                      

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

نه دوربینم ... نه نزدیک بین!!!

اما ...

در هر فاصله ای

به هرکجا که نگاه می کنم

فقط " تو " را می بینم ...

به پیرچشمی ناشی از ندیدنت

مبتلا گشته ام نوشین ...

 

                  

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

Design By : nightSelect.com