شین، مشترک است در عشق، در نوشین

من...دختری که بلند فکر می کنم و کوتاه می نویسم... اینجا

 مدام ... تو ... مقابل چشمانم می آیی

و لحظه آخر خداحافظی

که من...

وا مانده و درمانده از رفتنم

با پا پیش می راندم جسمم را

و با دست

جانم را پس میکشیدم به سویت

من جرات نکردم در آغوش بگیرمت بانو...

از ترس اشک خودم

از ترس آبروی تو

.

.

.

و این حسرت آغوش آخر

نمک می پاشد بر زخم نبودنت هر روز ...نوشینم

 

                                 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢۱ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

نوشین بانوی من...یکی ...ست

در زمان و در زمین

مرا منهای ...این ...یک....که کنید

به توان بینهایت هم برسانیدم

باز صــــــــــــفر می شوم ...

 

                

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢۱ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

پنجره ای رو به آسمان باشد و ...

سه تار ذالفنون و آواز بامداد

صدای ناب دف

و تصویر تو ... رقصان در میان پرتو خورشید ...

زندگی معنی دیگری هم دارد؟!

 

                                     

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٩ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

آخر بانو...

من...اگر نقاش می شدم...

تو را کجا میدیدم؟!!

مهندس، معلم، شاعر یا نقاش شدن بهانه اند ...

نوشین ... مضمون شعرها، روح رنگ ها

اصل ماجرا تویی...

من که هیـــــــــــــــــــــچ!

هر هنرمندی،هرکجا، هرچه خلق می  کند ...

پشت پرده ی دلش تویی...

 

                   

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٩ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

دستانت را به من بده...

بیا با طبیعت آشتی کنیم

             

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٩ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

سخت است...

گنجاندن وجود 173 سانتی متری ام روی یک برگ کاغذ

اما ارزش یک دقیقه قرارگرفتن در میان دست هایت را دارد

تو در حال خواندن این کلمات هستی حالا

ومن...

همینجا میان این کلمات نشسته ام و به چشمان اسرارآمیز تو می نگرم

با عشق ...

ذره ذره ی روحم را درون این کلمات ریخته ام

و روی این صفحه چسبانده ام ...

برق چشمان تو که می گیردم...

تازه وصل می شوم...به زندگی...به خدا...به خود...

ولتاژ برق چشمانت بانو

هم تراز انرژی کاینات است

این قصه تو سر دراز دارد... نوشین + م

 

                          

پ.ن. متن نامه من به نوشین بانو

هدیه و نامه ام به نوشین بانو رامروز صبح ساعت 7.30 به دستش رسید

توسط مژگان...

کاش من جای مژگان و مهسا و نیما و بقیه بـــــــــــــــــــــودم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۸ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

آسمان ... همین آسمان ابری همیشگی ...

در چشمان تو که منعکس می شود...

دلم هوای پرواز می کند ...

 

                   

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۸ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

او مادر دومم شد

من دختر دومش

حالا....

مثل موم در دهان زندگی آب می شوم...

منی که با یک من عسل هم نمی توانستی ببلعی ام!

و این هیچ ربطی به شاعر بودنم...ندارد!!!

                        

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٧ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

قلب من از آهن ...

باشد...تقصیر من بوده....

.

.

.

قلب تو چرا  آهن رباست بانو؟!!

تقدیر من بوده؟!!!   :)

                     

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٧ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

فرار را بر قرار ترجیح میدهم...

.

.

.

قرار به نبودنت که باشد ...نوشین!

                      

پ.ن. حالم تعریفی ندارد... نوشین نیست.... چند روز است

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۳ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

گفتم:

ماه من باش

...

اشتباه کردم

تو «مادر طبیعت» من باش

تو خدای من باش

تو زمین من باش نوشین...

...

ماه منم

خودم دورت می گردم...

 

        

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٠ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

«انوشه انصاری تنها بانوی ایرانی در بر ماه»

.

.

.

تو این خبر کذب را باور نکن...!

خودم...هفته پیش...

با چشمهایم ماه را دیدم

آنهم همینجا...روی زمین...تهران!

مدتهاست که ماه نقل مکان کرده...

تو

بنویس دینوش ... بخوان دیوانه...*

من

دلتنگ روی ماهت هستم

 

                           

پ.ن.1. برای نوشیــــــــــــــــــــــــــــن که آی دلتنگش هستم...

پ.ن.2. زندگی با حضور مژگان خوش رنگ تر شده. دوســــــــتت دارم.

* به قول پنی عزیز در وبلاگ با من قدم بزن.... لینک شده کنار صفحه....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٩ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

نوشین...

حاضرم صد سال صدای سازم را

عوض کنم

با دقیقه ای گوش سپردن به تپش های قلبت

.

.

اهل معامله هستی؟!

کجا را امضا کنم؟!!.....

   

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٧ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

پ.ن. شروع به خواندن این کتاب کرده ام...شب ها

پ.ن.2. هنوز خستگی و کوفتگی راه در تنم مانده

پ.ن.3. دلم ... جا ماند پیشت نوشین بانو

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٥ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

قهوه ام تمام می شود ...

و چشمان فالگیر گرد ...

ته فنجان چیزی نیست

جز یک حرف «شین»...

خوشحال می شوم،

بال در می آورم

فالگیر اما

هاج و واج به من می نگرد

نمیداند او...

شین...مشترک است، در عشق، در نوشین

 

     

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٥ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

نوشین را که از بعضی روزها بگیری ...

ارزشی برای درخاطر ماندن ندارند

مثلا...

همین امروز

 

        

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٤ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

Design By : nightSelect.com