شین، مشترک است در عشق، در نوشین

من...دختری که بلند فکر می کنم و کوتاه می نویسم... اینجا

من یک دو رگه ی مهاجرم نوشین ...

از آنجا رانده... از اینجا مانده

من ... تعلق خاطری ندارم

به هیچکس! به هیچ جا!

بگذار به دیار تو و کنار تو بیایم بانو...

من به پیوند عشق و استخوان نیازمندم

آن هم فقط از گروه خونی ...تو...

 

       

پ.ن. آخرین دقایق اردیبهشت است ... بدرود ماه کتاب و تهران و نوشین و وی آی پی

و تی بگ و هوااااااااااااااااای خوب

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳۱ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

زمین گرد نیست...

من این را اثبات کرده ام نوشین...

دلم دیر زمانیست گیر کرده

در آن گوشه که تو قدم میگذاری

زمین جاذبه اش کجا بود ؟!

لحظه ای چشمهایت را ببند...

ببین چند نفر در هوا معلق می شوند!!!

 

        

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳۱ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

این یک اتفاق ساده نیست...

این خوشبختی محض است...

که عطر تو را میدهد...عصرهای طولانی ومطبوع بهار

.

.

.

خوش به حال من..

خوش به حال روزگار

   

پ.ن. برای نوشین ... دلتنگت هستم بانو ... زیاااااااااد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳٠ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

گل کاکتوس هم که باشی...

سالی یک بار...

و فقط برای یک روز هم که شده....

شکوفا می شوی

من در انتظار آن روز تمام طول سال

تیغ هایت را نوازش می کنم...

.

.

.

تو...غرورت هم برای من ... شیرین است

   

پ.ن. این گل واقعا سالی یکبار آن هم به مدت یک روز به این زیبایی باز می شوند و

امروز این اتفاق در حیاطمان افتاد. فردا صبح که نگاهشان کنی...بسته شده اند و

چند روز بعد خشک شده و به دیار باقی باز می گردند.

خدا بیامرزد پدربزرگ را.اولین بار در ایوان آنها بود که این گل را دیدم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٩ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

علاقه ی من به تو صفر است ...

همان صفر ضرب شده روی سکه ها ...

که ... روز به روز بیشتر می شود!

 

     

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٧ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

من سالهاست از شب آرزوها ننوشته ام...

خاطره ای تلخ جلوی چشمانم نمایان می شود و

بی شرمانه در مقابلم می رفصد... فرار کردن بی فایده بود...

باید می پذیرفتمش...باید به دلم میفهماندم این...گذشته است...

پذیرفتم...آرام تر شدم...

حالا سالهاست که شب آرزوها در کنار بقیه می نشینم...

به پیام های دوستانم جواب میدم...

متقابلا آرزوی بهترین ها دارم را برایشان تکست میکنم اما...

من مثل همه به آسمان نگاه نمی کنم

این شب تنها شبی است که از خدا چیزی نمی خواهم

نه اینکه کفر بگویم...

نه اینکه شکرآب شده باشد بین من و خدا...... نه!!!!!

او نباشد که فاتحه ام خوانده شده است...

فقط دل آرزو کردن ندارم ... همین

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٧ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

   دیر باشی، دور باشی... در خاطرم می مانی ... فجر ...

   من اینجا خودم را پیدا کردم ...

   برای بار دوم متولد شدم ... خودم از خودم ...

   در آغوش خدا ... دست در دست فرشته ها ...

 

    

پ.ن.1. منم و حجم عظیمی از کتاب و امتحان و باقی عمر ...!

پ.ن.2. از دور بوی تهران می آید ... خدایااااااا.... من فقط و فقط وفقط تو را دارم هااااا.

پ.ن.3. دلم خرید کتاب و لوازم تحریر می خواهد... یک دل سیر...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٦ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

هوا امروز ... عالیست

بهار سنگ تمام گذاشته ...

هوا که خوب باشد خیلی چیزها میچسبد ...

مثلا : پیاده روی همراه با موسیقی ترکی تا محل کار ...


        

پ.ن. من چه دانم چیست در این night night گفتن تو، نوشین ...

        که خواب طعم شربت عسل با لیمو میگیرد ...

پ.ن. دندان درد مادر و دندان پزشکی و عصب کشی

       همه ختم شده به گوش دردی عجیـــــب. خدا رحم کند....

پ.ن. بانو دیشب ویدئو را دیدی... خدا میداند...

      که تو بیشتر ذوق کردی یا من :)

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٥ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

اسم دخترم را نوشین نخواهم گذاشت...!

هیچ وقت...هرگز...

می ترسم... بزرگ شود و به پای تو نرسد...

آن وقت من بمانم و

انتظاراتی بیجا

.

.

.

از یک دخترک بی خبر از همه جا ...

 

                  

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٤ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

من به عشق تو پایبند نیـــــــــــستم نوشین ...!

من, فارغ از مکان ...

بی توجه به تیک تاک زمان...

من هویتم, نبض و نفس هایم

من تمام زندگی ام را ...

به عشق تو دخیل بسته ام ...!

من با عشـــــق پای این عاشقی نشسته ام!

 

 

             

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢۳ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

تو...

لحظه ی آفرینش، دل خدا را هم برده ای...

که اینگونه نگاهش را در چشمانت جا گذاشته ...!

.

.

.

من ... که جای خود دارم نوشین بانو...!

 

             

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٧ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

تو...

نفس نیستی که بیایی و بروی ... نوشین

تو تمام قلــــــــــب منی بانو!!

که دیر زمانیست

در قفس سینه ام نشسته ای...

تو ...

هر روز زندگی را میپاشی

به تک تک سلول هایم

تو... فقط تو!!!!

                         

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٦ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

من و نوشین و عشق و خدایی که از چشمانش،...

تا بندبند وجودم جاریست...

این نه موضوع داستان جدیدم است

نه قافیه ی شعری نو

من آنجا بودم ... امروز

امروز

امروز

سوگند به پنجره های باز رو به آسمان...

 

                              

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٥ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

قند ...

آن هم نه یک حبه دو حبه...

کله قند ... توی دلم آب می شود

.

.

.

عطر تو که می آید...

                

پ.ن.  مخاطب خیلی خاص دارد،......نوشین.......

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱۳ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

همین بس که تو میخندی

همین بس ... که تو خوشحالی

کنارت نیستم... اما

دلم قرص است

که در دل ... آسمان داری

تو در چشمت ... خدا داری

نگاهم کن فقط گاهی...

تو با من، تو با ما، تو با آنها و .... آن یک ها

تو ...

برایم ... فـــــــــرق داری

آی نوشین بانــــــــــو

فرق داری....

فرق داری....

فرق داری

 

              

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱۳ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

سل، لا، سی، دو ...

قوانین را بی خیال

عزیز من...

تو نت عشق بنواز

من...به هر سازت می رقصم

 

       

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٩ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

گاهی...

بعضی ... راز ها ... زار ... می شوند

.

.

.

و تو می مانی و حجم عظیمی از یک بغض دیرین

که نه توان

بلعیدنش را داری ...

و نه باریدنش را ... !!!

                     

پ.ن. این روزها حس مبهمی از انتظار دارم + عشق.

نوشین... تهران... کار...درس...حجم ذهنم درگیر این هاست!!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٧ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

من در قبال عشق تو...

هیچ نمی خواهم

.

.

.

میگویند ...اینگونه نباش!!!

آخر چرا؟!!

من فلسفه بافی برای عشق را ... دوست ندارم...

                 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٥ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

من دیگر بزرگ شده ام

نه گریه می کنم ...

نه ... اشک می ریزم

.

.

.

فقط ...

چشمانم گاهی چکه می کنند

بس که دستی به سر و رویشان نکشیدی!!!

                     

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

Design By : nightSelect.com