شین، مشترک است در عشق، در نوشین

من...دختری که بلند فکر می کنم و کوتاه می نویسم... اینجا

"نوشین" را از هر طرف که بنویسی با "نون" آغاز می شود

"نبودن تو را" از هر طرف که بخوانی با "زهر"

خودت را هم معنی نام من کن ...

با تو ام ...

مثل قهوه ترک ... تلخ شدی !

نکند دیگر نمی خواهی ام !!!

 

                        

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۱ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

زنذگی ام قفسی شده ست

تو ...

غیبتت ...

نبودنت ...

همه شده اید آن پرنده ای که پر زد و رفت

این قفس خالی ...

تا کی باید تاب بخورد روی ایوان تنهایی من؟!!

چرا نیستی پرنده من ...

دیگر نمی خواهی ام؟!!

 

                          

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۱ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

چقدر طول میکشد ...

تا نگاه کسی را که دوستش داری فراموش کنی؟!

چقدر طول میکشد ...

تا عطر تن کسی را که عاشقش هستی فراموش کنی؟!

من ... جا مانده ام نوشین

در پارک

روی نیمکت ...

کنار آن "محتاط ها" !!!

 

                             

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۱ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

زیاد زاد و ولد کردند... واژه هایم

بانــــــــــــو

خسته شد ...از هیاهوی این همه بچه شعر ...

مرا بی خبر رها کرد و رفـــــ ... ت

 

          

پ.ن.1.

دوستان عزیزم پس از بازگشت از سفر یک هفته بیمار بودم

به قدری که در توانم نبود پشت مانیتور بنشینم و مطلبی بنویسم

با اینترنت گوشی همچنان پیگیر کارها بودم و نظرات زیبای شما دلگرمم می کرد

بارها سعی کردم با گوشی برای دوستان از جمله خواهر طوفانی عزیز

پیامی در بخش نظرات بنویسم.... و چه متن های طولانی نوشتم ....اما

وقتی پاسخی از شما نیامد ... متوجه شدم پیام ها به دستتان نرسیده

پ.ن.2.

بانــــــــــــــو گفته بود روزی نه چندان دور

نه از پیش من که از کشور خواهد رفت

اما خیلی زود تر از موعد ناگهان ارتباطم با او قطع شد

جواب تماس نمی گرفتم دیگر ......

امیدوارم حالش و زندگی اش خوب باشد ...

دلش شاد...لبش خندان و نگاهش مثل همیشه زیبــــا ...

امیدوارم روزی باز گردد به زندگی من و واژه هایم

پ.ن.3.

مدتی زمان می خواهم برای سازگاری با شرایط کنونی ام

من از نوشتن دست بر نمی دارم

دوباره می آیم

و دوباره می نویسم ...

شاید با بازگشتم فضای وبلاگ را دچار تغییراتی کنم

آدرس کماکان همین خواهد بود و در صورت تغییر

به دوستان عزیزم اطلاع خواهم داد

مطالب و نظراتتان را خواهم خواند و سعی میکنم برای

مطالب زیبایتان نظراتی هرچند کوتاه بنویسم

دوستتان دارم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

راهی ام ...

به سرزمینی

که نه وطن من است

نه دیار یار

قرارگاه دوستیمان شد اما ...

و پناهگاه دلمردگی هامان

سرزمینی که زادگاه عشق بود

ما شلوغش کردیم

و نامش ... "تهران" شد ...

 

                              

پ.ن. اگر عمری بود ... تا بازگشت از سفری کوتاه و 2 روزه ... بدرود

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٩ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

تا سر حد مرگ دوستت ندارم نوشین

که روزی هفت بار بمیرم از افسردگی!

تا سرحد زندگی دوستت دارم بانو

که روزی هفتاد بار

متولد می شوم

با مرور نام، صدا و نگاهت ...

"تو" زندگانی می بخشی

حواست هست؟!! تو سرشار از زندگی هستی!

 

                           

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٥ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

تو در جنوبی ترین جنوبی

و من

در شمالی ترین شمال

اما این جغرافیا که دلیل نمی شود

تو دقیقا روی مدار صفر درجه قلب منی!

من .. مداد را روی کاغذ که می کشم

به تو می رسم "نوشین"

نمی دانم چرا بوی تو را می دهند کلمات؟!!

 

                   

پ.ن. به بوشهر حسودی می کنم این روزها بانـــــــــــــــــو ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٢ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

خوشایند میکند ...

یاد "تو"

رقص در باد را برای موهایم ...

صحنه را خالی نکن

خودت نمی آیی اگر

یادت را روانه کن

برای تانگوی عشق در باد نوشین!

 

                         

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٢ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

یک چهارم قرن ...

زیستم ...

انگار یک قرن نفس کشیدم اما ...

بی تو سخت می شود و سخت می گیرد ... این روزگار!

نوشیــــــن ...

لطفی کن و بیــــا

                      

به یاد بیست و پنج سال گذشته ...

که همه اش به بزرگ شدنم ... گذشت ...

من 15 سال آینده را ... چشم در راهم ...

15 سال سرنوشت سازی که دلیل به دنیا آمدنم را به تصویر خواهند کشید ...

پ.ن.1 امسال روز تولدم را در سرزمین مادری و زادگاهم گذراندم.

در چند متری بیمارستانی که در آن به دنیا آمدم قدم زدم ...

بیمارستانی که دیگر بیمارستان نیست ... اداره ای شده است پر از کاغذ ...

پ.ن.2 ارسال مطلب با دو روز تاخیر ... پس از بازگشت از زنجان

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٢ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

دلم

یک دانه ...

از تار موهای تو را می خواهد نوشین ...

که زندگی ام را به آن بند کنم

همان یک تار مویی ...

که با دنیا عوضش نمی کنم!

دلم ... یک تار مو می خواهد ...

چه وقت موهایت را شانه می زنی؟!

 

                              

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

قصد ندارم خودم را با مولانا مقایسه کنم...

اما... "تو" را ... با شمس ...چرا

شمس هم تبریزی بود نوشین!

وا بر دل من ...

 

                                    

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٥ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

اینکه در سینه می تپید

قلب...بود...خدایش بیامرزد

حالا دیگر کرنومتری شده

که فاصله دیدارهایمان را اندازه می گیرد

نوشین ...!

من هر روز رکورد می زنم...

برای رسیدن به دست هایت...

 

                      

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

نه دوربینم ... نه نزدیک بین!!!

اما ...

در هر فاصله ای

به هرکجا که نگاه می کنم

فقط " تو " را می بینم ...

به پیرچشمی ناشی از ندیدنت

مبتلا گشته ام نوشین ...

 

                  

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

امروز ...

دو سال از گشوده شدن دفترم می گذرد ...

دو سال است که می نویسم

می خوانم

ورق میزنم

یاد میگیرم

امروز ... خیلی رسمی ... خیلی شیک ...

بدون سر و صدا

دو ساله می شویم ....

 

         

پ.ن. ماه بانو، پنی، مصطفی،کیوان و ایلیای عزیز از حضور و همراهی سبزتان

سپـــــــــــــــــــــــــــــــــاس گزارم ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۳۱ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

تقصیر تو نیست این دلدادگی نوشین!

کرم ... از خود من است ...

همان کرمی که پروانه شد ...

پر کشید به سویت ...

و دیگر ... بر نگشت به درون سینه ام ...

 

       

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٩ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

نه رنگ و بو دارد

نه خاصیت ...

فقط ...درد... دارد

این "دل" تنگی که برایم گذاشتی ... نوشین!

 

                

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢۸ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

شب چشمانت را که میبندی

دنیا به آخر می رسد

و هر صبح ...

آغازی نو میسازی برای تمدن بشریت....

نوستراداموس، اگر چشمان تو را دیده بود "نوشین"

پیشگویی اش مضحکه عام و خاص نمیشد...!

 

                   

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٧ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

عادلانه تقسیم نشده ای "نوشین"

میان من ...

... و آسانسوری

که تو را هر روز

بارها در آغوش می گیرد !!!

 

                     

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٤ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

من با یادت نوشین ...

سال ها جلوتر از زمان زیسته ام ...

عشق تو چیزی نیست که پشت چراغ راهنما

سبـــــــــــــــز شود!

      

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٢ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط دینوش نظرات () |

آرامش این روزهای من بانو

آرامش قبل از طوفان...نیـــست

آرامش پس از طوفان جدایی از توست

من هر هفت جانم را در این فاصله ها از دست داده ام ...

 

       

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٠ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط دینوش نظرات () |

Design By : nightSelect.com